تبليغاتX
honey

honey

do you have any idea

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت 18:17  توسط eli  | 

بادبادک

تصمیم خود را گرفته بود.

آرزوی خود را بر روی بادبادک نوشت و آن را به آسمان فرستاد.

با کج خلقی روی زمین نشست و منتظر ماند.

 

هنوز هم به عادت آن روزها روی رمین نشسته و منتظر بود.

به آرزوهایی فکر می کرد که همراه با او بزرگ شده بودند و او بدون هیچ تلاشی فقط منتظر بود...

هنوز هم به رنگ های آن بادبادک فکر می کرد زرد آبی قرمز ...

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1388ساعت 18:22  توسط eli  | 

مداد رنگی

وقتی مداد رنگی را به دستش دادند

نمی دانست برای نقاشی کدام را انتخاب کند

دلش می خواست از همه ی رنگ ها استفاده کند

به دنبال شکلی بود که در آن همه ی رنگ ها وجود داشته باشد

 

حاا از آن زمان سال ها می گذرد

وقتی جعبه ی مداد رنگی های قدو نیم قد را به دست گرفت

اولین چیزی توجهش را جلب کرد

مدا مشکی بود

آن را برداشت و دفتر را سیاه کرد...

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1388ساعت 10:1  توسط eli  | 

ادامه ی قاصدک

وقتی قاصدک را به باد سپرد

لبخندی روی لبانش نشست.

انگار خیالش راحت شده بود که قاصدک پیغام او را به تنها بهانه ی زندگی اش می رساند

ولی...

نمی دانست... قاصدک به قول خود عمل نمی کند.

نمی دانست... قاصدک در پی فرصتی در پی رهایی بود.

نمی دانست... قاصدک نزد معشوق خود رفته.

نمی دانست... قاصدک هم مثل سر نوشت خیلی بی رحم است.

اما...

کاش می دانست... باد قاصدک را به جوی آب برد

کاش می دانست... قاصدک خیس شد و مرد

کاش می دانست... معشوق قاصدک نیز او را بی رحم نامید

با تشکر از سوم شخص

 

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1388ساعت 8:47  توسط eli  | 

قول داده بودیم

قول داده بودیم که همدیگرو فراموش کنیم

قول داده بودیم که دلمون واسه هم تنگ نشه

قول داده بودیم که دیگه به هم نگیم دوست دارم

قول داده بودیم که دیگه نه من بیام تو زندگیش اون

ولی من زدم زیر قولم... واسه ی اولین بار

آخرین حرفش این بود: برو به جهنم

حالا برگشته

می گه دلش واسم تنگ شده

قول داده بودیم که دیگه به هم دروغ نگیم

ولی اون گفت... واسه ی اولین بار!

+ نوشته شده در  نهم تیر 1388ساعت 7:1  توسط eli  | 

قاصدک

وقتی قاصدک را به باد سپرد

لبخندی روی لبانش نشست.

انگار خیالش راحت شده بود که قاصدک پیغام او را به تنها بهانه ی زندگی اش می رساند

ولی...

نمی دانست... قاصدک به قول خود عمل نمی کند.

نمی دانست... قاصدک در پی فرصتی در پی رهایی بود.

نمی دانست... قاصدک نزد معشوق خود رفته.

نمی دانست... قاصدک هم مثل سر نوشت خیلی بی رحم است.

نمی دانست...

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1388ساعت 10:1  توسط eli  | 

حرفی برای تو

مثل همیشه حرف آخرم و آخر حرفم را با بغض می خورم.

 عمدی است.

لبخند های خود را در دل ذخیره کرده ام. باشد برای روز مبادا... اما در صفحه ی تقویم روزی به اسم روز مبادا نیست.

آن روز هر چه باشد... روزی شبیه دیروز... روزی شبیه فردا...

 روزی درست عین همین روزهای ماست.

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1388ساعت 8:16  توسط eli  | 

خیال باطل

یک روز گفتی بدون من تو نیز نیستی

گفتی تو بهانه ی زیستنم هستی 

یک روز صدایم کردی با نهایت احساس

گفتی تو فرشته ی نجاتم هستی

امروز باز صدایم کردی

ولی نه با احساس

نه با صداقت

نه با پر پرواز

 

امشب شب سیاهی، باز فریاد، باز نگاهم تو خالی

امشب باز چشمانم طوفانی

امشب باز غوطه ور در گریه های پنهانی

امشب در فکر تو غرق می شوم باز

امشب با رویای تو پرواز می کنم باز

امشب بی قرارم، بی قرارم باز

امشب مثل دیروز در فرارم باز

امشب از ترس و ناله و تنهایی، شب زنده دارم باز

امشب در این تنهایی، در این اوج بی احساس و بی قراری

با یاد تو مملو شدم باز

در این همه سکوت فریادی نو شدم باز

در این لحظه هایی که کنارم می زدی

در این دقیقه هایی که تنها می شدم

با یاد تو بودم، در عشق تو غوطه ورمی شدم باز

در آن روزهایی که خسته و بی کس در انزوا بودم

موسیقی نگاه تو در گوشم ناله سر می داد باز

 

کاش می دانستی که وجودم را زیر آوار تو برده ام

کاش می دانستی جز تمنای تو مرده ام

کاش می فهمیدی برای تماشایت چقدر غصه خوردم

سر تا پا غرورم را خرد و بی روح کرده ام

بی قراری را برایت به اوج رسانده ام

کاش می دیدی من برایت مرده ام

 

باز یادم آمد آن لحظه ها که دل به تو می باختم

آن روزهای با تو که سر از پا نمی شناختم

باز به گریه می اندازد مرا یاد آن ساعت ها

که سر بر شانه ی تو، خود را بی قرار می ساختم

 

امروز من نگاهم بی نور، من دستانم بی توان، من پاهایم شکسته طبق معمول

امروز من ذهنم آشفته، امروز دلم پر از حرف های ناگفته

بیشتر بی تو بودن را نای نفس نیست

بیشتر این دل را یارای شکستن نیست

 

چرا بیهوده می آزاری مرا؟

چرا پیوسته نابود می سازی مرا؟

من که بی تو وجودم را توان زیستن نیست

چرا تهدید می کنی مرا؟

چرا از رفتنت می ترسانی مرا؟

چرا افسرده تر از این می سازی مرا؟

 

من که جز تو کسی را ندارم

من که جز تو رویایی ندارم

من که بی تو هر روز نور آفتابی ندارم

من که بی یادت هر شب ماهی ندارم

من که بی تو فردایی ندارم

 

امروز دیگر صدا در حنجره ام راهی ندارد

امروز وجودم در دل رازی ندارد

امروز دیگر سکوتت برایم فریاد نیست

امروز سلامت برایم پرواز نیست

امروز هنوز دوستدارت هستم

هنوز در جستجوی نگاهت هستم

اما این خیال باطل است

من که مثل عروسکی در دستانت هستم...

 

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1387ساعت 20:34  توسط eli  | 

خدا و فرشته

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمی‌کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می‌کنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سال‌ها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگل‌ها و دشت‌ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود.. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفس‌های آخرش را می‌کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
و به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران می‌دهد، یقینا از نظر من با ارزش است، ولی برگرد و دوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده‌اش درآن زندگی می‌کردند، رسید. نور از پنجره بیرون می‌زد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دید که پسرش را می‌خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می‌داد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره‌ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:
این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1387ساعت 18:46  توسط eli  | 

فکر میکردم........

اینو امروز خوندم خوشم اومد شاید شما هم خوشتون بیاد.............

پیش ازاینها فکر می کردم ...خدا خانه ای دارد میان ابرها ...مثل قصر پادشاه قصه ها .... خشتی از الماس وخشتی ازطلا ...پایه های برجش از عاج و بلور...بر سر تختی نشسته با غرور ...ماه برق کوچکی از تاج او...هر ستاره پولکی از تاج او... اطلس پیراهن او آسمان... نقش روی دامن او کهکشان... رعد و برق صدای خنده اش ... سیل و طوفان نعره توفنده اش ...دکمه پیراهن اوآفتاب ... برق تیغ و خنجر او مهتاب... هیچکس از جای از جای او آگاه نیست ... هیچکس را در حضورش راه نیست... پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود... آن خدا بی رحم بود و خشمگین... خانه اش در آسمان، دور از زمین... بود اما در میان ما نبود ... مهربان و ساده و زیبا نبود... در دل او دوستی جایی نداشت... مهربانی هیچ معنایی نداشت... هر چه می پرسیدی از خود، از خدا ، از زمین از آسمان از ابرها زود می گفتند این کار خداست... پرس و جو از کار او کاری خطاست... آب اگر خوردی عذابش آتش است... تا ببندی چشم کورت می کند .. تا شدی نزدیک دورت می کند ... کز گشودی دست سنگت می کند ... کج نهادی پا لنگت می کند ... تا خطا کردی عذابت می کند در میان اتش آبت می کند..... با همین قصه دلم مشغول بود... خوابهایم پر ز دیو و غول بود... نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا.... هر چه می کردم همه از ترس بود... مثل از بر کردن یک درس بود مثل تمرین حساب و هندسه ، مثل تنبیه مدیر مدرسه، مثل صرف فعل ماضی سخت بود، مثل تکلیف ریاضی سخت بود .... تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه، در یک روستا، خانه ای دیدم خوب و آشنا، زود پرسیدم ، پدر، اینجا کجاست ؟ گفت: اینجا خانه خوب خداست، گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند، گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند، با وضویی دست و رویی تازه کرد، با دل خود گفتگویی تازه کرد. گفتمش : پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟ گفت: اری خانه او بی ریاست، فرشهایش از گلیم و بوریاست، مهربان و ساده و بی کینه است، مثل نوری در دل آیینه است، می توان با این خدا پرواز کرد، سفره دل را برایش باز کرد، میشود درباره گل حرف زد، صاف و ساده مثل بلبل حرف زد، چکچکه مثل باران حرف زد

+ نوشته شده در  یکم دی 1387ساعت 22:32  توسط eli  |